از زبان مامان
سلام به دوستان خوبم
قصه دختر کووچولی ناز خودمو از این جا شروع میکنم البته با چهار ماه تاخیر
بعد از یک سال که از ازدواجم میگذشت من بار دارشدم وازاونجایی که مربی ایروبیک بودم تا سه ماهگی ورزش کردم ولی متاسفانه مشکلاتی بوجود امد برام که پزشکم میگفت احتمال زیاد فرزندمو از دست میدم
خلاصه مجبور شدم که استراحت مطلق داشتم باشم خیلی دوران سختی بودترس از دست دادن فرزندم که هر روز بیشتر حسش میکردم یه ترسو دل واپسی عجیبی تو دلم انداخته بود.تا دوماه خونه مامان بودم وازم مراقبت میکردن خواهرمو مامان جونم که از همینجا از خانواده مهربونم که همیشه یه پناهگاه محکم بودن برام تشکر میکنم.تو این دوران استرس وبارداریم دیگه همه کارها سپردم به خواهرم.روزاها پشت سر هم سپری شد تا بعد از دوماه استرس و دلشوره حالم بهتر شد و خطر از دست دادن فرزندم کم شد.اون روزی که شنیدم فرزندم هیچ مشکلی نداری سجده شکر بجا اوردم واز خدا سپاسگذارم که شیرینی مادر شدنمو وسلامتی فرزندمو تضمین کرد. خداوندا تو رو سپاس میگویم

از زبان مامان
